تبلیغات
آینه شکسته - مدتی نخواهم بود
دست به کاری زنم که غصه سر آید

مدتی نخواهم بود

1390/02/13 23:28

نویسنده : لیلا انهاری

 

دوستان عزیزم ...

این روزها زیاد حالم خوب نیست مدتی نخواهم بود... امیدوارم بتونم دوباره برگردم و

 آینه شکسته رو ادامه بدم.

 

پارسال همین موقع ها بود که مامان برام زنگ زد و گفت لیلا

مامان بزرگ حالش زیاد خوب نیست وهمش تو رو صدا می کنه زود بیا خونه

گفتم باشه پنجشنبه بعد ازامتحان حرکت می کنم بعد گوشی را داد

دست مامان بزرگ و من برای آخرین بار باهاش حرف زدم...

سه روز بعد مامان دوباره زنگ زد و گفت امروز هر طور شده خودتو برسون

رفتم فردگاه هرکاری کردم بلیط گیرم نیامد.چه روز وحشتناکی بود نه به

مامان بزرگ رسیدم نه به امتحان فکر نمی کردم مامان بزرگ  تنهام بزاره بره

گاهی وقتها چقدر زود دیر میشه

(الف)

می خواهم از کودکیم بگویم

از پاییز بگویم

از دلتنگی آسمان تا گریه ی ابرها

از مادر بگویم

آن گنجینه پر عطر بسته هایش

که به قدر کنجکاوی من بود

از پدر بگویم

 که بوی مهربانی و خستگی می داد

از رادیوی مادربزرگ بگویم

از قصه های شبانه اش

که من و بهار و به اتاقش می کشاند

از عروسک زیبایم

تا جیغ و داد و بازی کودکانه در آن کوچه بن بست

گاهی از یادم می رود کودکی را

روزهای شاد وبی دغدغه را...

 

(ب)

آینه شکسته زندگی

چه زیبا نشان می دهد بودنم را

همانند برگی خشک در مسیر باد

دست در دست ناملایمتها

من خود شکستگی آینه ام

نه آینه شکسته تقدیرم...




دیدگاه ها : بارش باران
آخرین ویرایش: 1390/07/8 19:55



نمایش نظرات 1 تا 30